کوچه ها را
یک به یک پیمودم
تا به کوچه ی
دیدار رسیدم
کوچه ی دلتنگی کوچه ی خاطرات
هنوز کنار آن نیمکت چوبین شکسته
به یاد تو می نشینم
هنوز گل های مریم را
برای تو هدیه می آورم
از نگاه خورشید درمیابم
که مدت قرار به پایان رسید
و دیداری انجام نشد
و من دل شکسته
گام بر روی شاخ و برگ های خشکید ه ی خیابان می نهم
با خود زمزمه میکنم
من تنهایم تنهای تنها
بغض گلویم را میگیرد
هق هق گریه هایم
سکوت سرد خیابان را در هم می شکند
شاخ و برگهایی که زیر پاهایم له می شوند
روزی سبز بودند
و من هم روزی سبز بودم
و اینک...
از تمام دوستان که در این مدت من رو یاری کردند ممنونم این آخرین آپ من خواهد بود.
اگر کاری داشتید به آی دی beradlyfire پیغام بدید.
با تشکر مدیر وبلاگ
در چشمهای درویشم
دیگر اشکی برای باریدن نیست
که آبیاری کند
گونه های چروکیده ام را
که بچکد
بر روی کاغذ دلتنگی
که تازه کند
خاطرات دوران جوانی ام را
کاغذ های دلتنگی ام را
از کنار در باز پنجره
به باد می سپارم
کاغذ هایی که یاد آور
آخرین دست نوشته های جوانی ام است
تا شاید باد با خود ببرد
واژه ی عجیب دلتنگی را
تا شاید از لا به لا ی
حوادث روزگار
پرواز کنم
به سوی تو
به سوی آسمان بی پایان
به سوی دنیای جاویدان
تا شاید آنجا دوباره به تو باشم
دیشب ناگه از لابه لای کابوس های هر شب که بعد از سفر تو به اوج به سراغم می آمد تو را دیدم با همان تبسم زیبا و چنین گفتی به من:
سکوتت را
می شنوم
در این سکوت غرق شده ای
ای مهربان به دنبال من نگرد
هر چه بیشتر در این سکوت
به دنبالم بگردی
من بیشتر در سکوتت غرق می شوم
یه طاقه پارچه مشکی
یه آگهی ترحیم
یه دسته گل روی دری همیشه بسته
یه قاب عکس رو دیوار
ساعت همیشه خوابیده
گلدون و پنجره هم که دل شکسته
یه عشق نیمه کاره
اشکهای باز دوباره
یه قبر بی ستاره میون یه شهر
یه سینی خرما از سنگ
یه آدم غریبه سرد ولی می سوزه باز توی تب
جای لباش رو لبهاش
رفت و نشست سر جاش
زد زیر گریه با یک بوسه از لب
رفتی جایی که کسی ندیده
زندگی دنیا همش فریبه
شکوه از بیراهه های غربت
می دونم اینجا هم غریبه
رفتی و جات خالی شد تو خونم
آتیش و باز کشیدی به جونم
می دونم که حرفهای قشنگت
چیزی نیست جز اشکی رو گونم
آخ بازم داغت کوبید تو سینه
یاد تو چقدره دل نشینه
خدایا کاری کن از بهشتت
بتونه اشکهام رو ببینه
جاوید
ای زیبا تر ین حس امید
ای عشق من
ای آینده
ای همیشه عاشق
بگذار تا برای لحضه ای
گرمی دستهایت را حس کنم
ای استوار
ای الهام بخش دل های شکسته
ای پرواز تا بی نهایت
ای عظمت دریا
ای که بی تو خورشید نمی تابد
ماه رو به زوال است
گل بی بو می شود
جهان از عشق عاری می شود
ای که زندگی با تو معنا می شود
به دیدنم بیا تا در بزم شب
بشکنم این طلسم تنهایی را
ای مهربانی که به کلبه ی در ویشی من می آیی از ته دل این دعا را بخوان و آمین بگو:
اللهم اشفع کل مریض
بی تو از عرش به فرش افتادم
بی تو دار و ندارم چنین است
در سینه ام قلبی عاشق می زند
روزی عشق می خورم
کوچک کلبه ای که کنج سقفش عنکبوت لانه کرده
گلیمی پا خورده طول و عرض کلبه را پو شانده است
فا نوسی بی رمق روشنایی کلبه است
روزیم این است
کاسه ای آب
تکه ای نان
گلایه ای ندارم
واهمه ای از کم شدن نان هم ندارم
دلتنگم
دلتنگ بار دیگر دیدن تو
بی تو
امید واژه ی غر یبی ست با من
بی تو بی صدا شکستم...
آرام
آهسته
می شنوم حرف های تو را
من کنار تو هستم
فر یاد نزن
روحم همیشه نگه دار تو ست
نگاه کن
مرا خواهی دید
همیشه
همه جا در کنارت خواهم بود
بی آنکه تو بدانی








